88/02/17
در چله جوانيم
بغض كسوف
قامت آفتاب را از من دريغ داشت
و از آنگاه
دستان بخت
بر فرق آسمان ندرخشيد
تنهائيم با آنهمه كينه ديرين
درنشيب و فراز زمان ، و در قنداق عطش گريست
از رخنه آب و آبرو گذشت
و در كوير بي پايان زندگي
به كمتر از هيچ
به ازاي هيچ
پير شد .
آه . . . از اين بخت فرو ريخته
در حكايت تلخ مگويي . . .
كه دار و ندارم را
در طبق اخلاص
گريست .
اينك
دريچه تنگ چشمهاي نيمه بازم
حس خيس باران را
به صميميت نو راني تو فرا مي خواند
تا رنگين كمان احساسم
بغض چندين ساله ام را
در خواب پريشان شاعري گم كند .
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 23 | لینک
|