كم كم سقوط مي كنم
از نردبان اميد ها و آرزو هايم
از لحظه لحظه هاي اميد
پله به پله
در هم مي شكنم
وبر بال درد
بي ثبات و متزلزل
درژرفاي دل افسرده روياهايم غرق مي شوم
دريغ ! دريغ !
كه سوز سينه
در بند بند خطوط شب
نخوانده مانده است
و لهجه هاي گنگ هراسناك زندگي
در خطبه هاي مكرر درد
جاده هاي نا امن زندگي را وارونه پيموده است
چه بگويم !!
تاولهاي بزرگ دلم
ترك بر داشته اند
ديگر حتي
ذوق سرودن يك ترانه
در من نمانده است
آه . . .
دوجرعه عشق
و يك ميكده
مست مست مي خواهم
با دستهايي كه از ته مرداب
رو بسوي ارزو ها روئيده اند
آسمان سرخ تراز سرخي خون
از نوازشهاي شب غم مي چكاند
روزهاي تيره را در كام من
آتش سوزان بر جان مي نشاند
چرخ گردون چرخ مي زد گرد من
غصه ديرينه را آرام بردل مي نشاند
- - - -
چه هيا هوي عجيبي بود ،
آري زندگي
لحظه ايي غرق پريشاني
وگاهي شعله ايي در حسرت پروانه ايي
زندگي بود و تمام آرزو هاي سپيد
زندگي بود و همان سادگي مفرط خويش
خاطرات خوب بود و با بياباني لطيف
عطر مست طاقت دلتنگي
مثل يك سايه دلسوخته از تنهايي
زندگي بود و همان لهجه زخمي از هجاي گل ياس
نعش رويا هاي رنگارنگ اما ديدني
بوسه دلدار بود و هيزمي بر شعله ايي
زندگي خاموش اما زندگي
آه امشب در قمار زندگي
اهل پروازم ولي مهر اسيري خورده ام
در خيالم زنده ام در واقعيت مرده ام
