تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

در اين اغاز فرا رسيدن سال نو دوست ندارم مثل همه از خدا بخواهم که توی زندگی  هیچ غمی نداشته باشيد ، چرا که شادیها هميشه در کنار غمهاست که معنا پیدا میکند و زیبا می شود . اما از خدا میخواهم كه براي همه ما  قدرتِ درکِ حضورش را توی لحظه های زندگی  عطا کند، زيرا  که آن وقت هیچ مشکلی توان شکستن ما را نخواهد داشت .

سال نو با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره برای بهتر زیستن براي  شما و خانواده تان خجسته باد.

در شب شيدائيم

حلقه غم را فكن

هيزم هستي فروز

تير به غمها بزن

آتش مرداد را

بردل بهمن فروز

سبزي ارديبهشت

مهر به دلها بزن  

دي صفتيم از سرشت

شور به آذربزن

اين همه خرداد ماه

شاخه به اختر بزن

زردي آبان ماه

تشنه به شهريوريم

آتش اسفند كو

سور به فروردين بزن

در گره سبزه ام

فال به حافظ بزن

سرخي آتش بگو

زردي تنها فكن

شور كلام آخر است

فرصت قلبم بگو

لحظه چرخيدن است

سال به تحويل هاست

پس نفس صبحدم

دست كدامين شب است  

پس نفس صبحدم

دست كدامين شب است

( سعید رحیم زاده)

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  | 

گفت :

از راه دور . . .

         مي بوسمت . . .

         گرم . . .

         عاشقانه . . .

گفتم :

         ببين چگونه شكفتم !

 سپيده در دلم شكوفه زد

                   اينك  ،

        آسمان فراز قلب من است .     

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

از من

از ما

افق خاكستري

دلها سياهي ها

سياهي هاست  

همه نا كام

          همه در كام ناكامي به خود پنهان

تمام چهره ها در هم

نثار عابر تنهاست

تگرگ غم درون رد پا جاري

تمام عابران پيدا و ناپيداست

سراب از آفتاب ديد ما پيداست

همه ياران قرباني   

همه در قاب يك رويا

همه اول

          همه آخر

كه از اول تمام آخرش پيداست

تمام روز تاريكي

تمام شب به بيداري  

و فردا باز تاريك است و شب بيدار  

و ذات شب فقط يك  ظلمت تاريك و دهشتناك

و اين از من

كه از من ديگري  پيدا ست     

منم با قله هاي دور ناپيدا

منم درحسرت ديدار يك رويا

كه گشته از شكست سرنوشتم آرزو ناكام

منم آغاز

منم انجام

غم آلوده به درياي درونم خسته و پنهان

به جان تاريك

          تن پژمان

                   زبان در كام

شبي ايا تواند تن بگيرد جان !

شبي آيا درون سرنوشتم مرگ مي جويد مرا در بستر غمها

مگر بن بست غمها تا كجا بن بست آدمهاست

مگر در واپسين لحظه

سراب آرزو هم مي كند سيراب !

دلي دارم كه ميداند 

خيالم آنكه راهي هست در بن بست        

كنون اي سر نوشت خودسرو دلقك

توانا كام خود گيرد كه هستي بي سخن گوياست

منم اين من

منم هم آشناي تو

بيا خاموش در آغوش تنهايي 

منم غوغاي خاموشم

كه از شيداي عشقت اينقدر تنهاست

منم كاشانه يك دل

          همه از شاخه هاي آرزو گلبار

منم سرزنده از خون شفق بيدار

نه من اول

نه تو آخر

كه فردا باز در روياي ما  فرداست

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

در انزواي بستري سرد

در گور يك شب تنها

خود را به دست خواب سپرده ام

شايد كه در رويا

گريبان بخت را بگيرم

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  |