87/10/19
خاطرات مانده از ايام ديروزم پراز روياي رنگين است
گيسوان باد مي پيچد به ذهنم
حرف دل را در دل تنگم حبابي مي زنم
با تو تا آن بستر سرخ شقايق مي روم
من ترا بانوي خوب قصه هايم مي كنم
قصه ايي مانند احساس عميق توي خواب
لحظه ها همچون رسيدن
حرفهاي تازه اي از هم شنيدن
مثل اون شبهاي تشنه
در كنارآن اجاق و شعله هاي آتش هيزم نشستن
خرمن آن بوسه ها را دست بردن
حرف دل را از لبا لب ها شنيدن
شهوت مردانه ام را در تمناي تو ديدن
در كنار بستر يك شمع روشن
با تو بودن با تو ماندن
زندگي را گاه گاهي رنگ رويايي كشيدن
حس بودن را به روي دفتر قلبم نوشتن
هر چه هستم
هر چه بودم
من ترا همرنگ گلها مي نويسم
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 0 | لینک
87/10/17
من نیاز دارم
كه پژواک صدای گرم تو را
در دهلیزهای قلبم بشنوم
تا خشونت بازوانم
زنجیره مردانگی قبلم را در خلع سینه ام رها سازد
نیاز دارم
آغوش گرم ترا
تا سالیان تمرد و تجرد را به آرامش بسپارم
نیاز دارم
تا درنگاه مست تو
غرور ماندن و یگانگی را تجربه کنم
نیاز من
دستهای گرم تواست
که به رضایت تسلیم
بر سالیان سرد بیگانگی کشیده میشود
بهای این همه نیاز
قلب من است
که بیرق فردای با تو بودن را بر دوش میکشد
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده در ساعت 15 | لینک
|
