بی تو
سر به اعماق چاه می بارم
چشم در چشم شب می دوزم
و لب بر لب
بر آستانه روز می ایستم
بدان!
که دست و دلم
از عمق جان
برای تو می لرزد ،
مدام . . .
ازپنجره های آرزو هایم
فراسوی زمانها
اسارت مداوم انتظار را
به یک باره سر می کشم
و هر لحظه جاده های سنگلاخ امید را
آغوش می گشایم .
پروانه نگاهت
حس خیس باران است
در حفره سنگین سکوت
که در پرده های روشن اشک
پاسخگوی عطش ناک من است
به هم آغوشی آسمانم
باران را بر چشمهايم مهمان كن
تا تشنگي اسارت گونه ريشه ها را
به چشمه سار گيسوانت مهمان كنم
تو مرا آبي ده
تا غرور ريشه هايم
از شعور قلب تو بسوزد
و اگر كلامي از رگ ساقه شنيدي
بدان
من دستهايت را بوسيدم .
در خلوت ِ مخفي ِ اعماق
روشن ترين مرواريد را
خواهم سرود
تا در پيچه پيچه هاي امواج
امان ِ سبز ِ ذهن
بر آسمان ببارد .
من
بار خالي آرزو هايم را
بر دوش گرفته ام
با چمداني كه سهم آفتابگردان ها را
پياله يي از باران دارم
و در بيكرانگي شب
كه رو به دريچه ايي تاريك است
با زبان بي زباني محال
در آميخته ام .
گويا يي كه
بخت سياهم را
چونان رخت سفيد مرگ
در قاب دار و درخت
آويخته ام .
من هنوز
راز آتش را
از ياد نبرده ام
بغضم را فرو مي برم
تا تو چراغي بيفروزي
و مرا
به صميميت نوراني خويش
دمي
روشن
كني .
اي عزيز دلم
هيچكس در هيچ چيز
به تو
شبيه نيست
غير از تو . . .
من در تو گم مي شوم
و در جعرافياي جهان
جار مي زنم .
دوستت دارم ...
دوستت دارم ...

