تقويم را ورق مي زنم
تا نبض زندگيم
روزهاي از دست رفته ام را
درشمارش عمرم چكه كند .
التهاب قلبم مي چرخد
و با اين همه سال
و من
تو را
ابر و عطر ياس را
سنگ را صبور
تا كنار چشمۀ تو در دلم شكوفه مي كنم .
و ماه تكيده و آرام
كه در چشمهاي زيباي تو عبور مي كند
مهر تازه اي در سيماي عمرم
رخنه بر زمزمه جاري جانم مي كند .
تو مرا . . .
به گفتن واژه هايي
از جنس عشق وا داشتي .
با سكوت
چشمانم را به لحظه هاي خاكستري
سپرده ام .
تا بختك تنهايي
خواب شهوت سرد را
در ابتدای حفره حنجره ام
در نهان سينه
مدفون سازد.
دعايم كه مي كني
قيامت كوچكي برپا مي شود
در قنوت دستان پاك
بر فراز گوشه تاريك من
كه از خزان آرزو هايم
سپيده يي حلول مي كند
از زمزمه عبور تو
لحظه – لحظه هاي درخشنده است
به گوشه – گوشه تاريك من .
دريايم من
سراپا آغوش
به من فكر كن
در ضمير آرزو ها
دستهايت را بياور
در فضاي گرم هم آغوشي
بگذار تا نجواي انگشتانت را
در حظور مانوس شانه هايم آشنا شوم
تو را دوست دارم
تو كه فروتني ام را خواستاري
و بازوانم را كه با دريا مي آميزد
تويي كه چون ماهيان برهنه ، مرادربرگرفته اي
من ترا در روياهايم زندگي مي كنم .
