در سينه من رازي است
كه عشق را
قلندرانه بر مركب صدا زين كرده است
و فرياد مي آورد
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
برگ حظور مرا
باد
كجا برد ه است
كه اينچنين
ترا و اين رابطه را
تا انزوا
دور مانده ام
انتظار در روز مرگي هايم
نه پاياني مي پذيرد
نه آغازي مي شناسد
در پهنه وسيع دلتنگي ام
دستها بر صليب منتظرم مي گذرند
و روح تبخير شده ام
بر گونه هايم آب مي شود
با ساقه هاي ياس در حلقه هاي حادثه
ماه از سمت دلشوره ها به يك اتفاق ساده مي رسد
آسمان درسنگيني تنهايي پير مي شود
و كفشهايي كه مسافت جاده را درو مي كنند
خطابه سرسبز عرياني را مي خشكاند
من براي هميشه
آرزو هايم در حفره هاي حنجره ام باقي خواهد ماند
تاحرفهايي كه در چشمانم خواهد روئيد
با سكوت فرياد بزند .
من ، صادقانه
صبور
وخاموش
با عشق روئيدم
در بستر كوير تفتيده زمان
كه لحظه هاي خاكستري اش
آرزو هاي پر از خورشيد را
به سردي شبهاي تنهايي ام
پيوند مي داد .
مانند قهرماني !
بارها ، شانه هايم
به درد
لبخند زد
و آغوش خارهاي تشنه
مرا به سرگردانيم سپرد .
در فضاي حسرت و نقصان
هزار بار در خلوت خود گريستم
تا خرابه هاي داغديده طوفان
پرچين باغچه همسايه را آوار نشود .
امشب
رويا هايم شبيه خواب فراموش شده اي است
كه در چشم شفاف عشق بلعيده مي شود
ديگر چيزي به پايان برگ باقي نيست
تمام لرزش
و درد و شكستنهاي اين دل
جوانه اي بود بر جان خسته روئيدن
با عشق .
( قلعه رود خان ، يكم ارديبهشت 87) سعيد رحيم زاده

