در تنهايي
به يادت هستم
در دلتنگي
دوستت دارم
تنها
دلتنگ
هميشه به ياد تو هستم .
اي آزادي !
در سرداب خويش
ترا به چنگال ابتذال در يافته ام
پس اين چنين
به عبث
خود را به ميله هاي قفس مكوب
بيا مغرور و پر شكوه
دستانت را حلقه كن
تا من
شكوهمندانه
بر دار روم .
اين روزهاي دوري
طعم آرامش آغوشت را
بركامم
چه آسان زهر مي كنند .
و نمي انديشند ، بي تو
اين شوكران را
به اميد نوش داروي آغوشت
چه بي صبرانه
انتظار مي كشم !
به ديدارت خواهم آمد .
هر چند اين زهر ،
عاقبت برجانم ، كارگر شود .
از آب نرم تر چه ديده اي به راه ،
چنگي به جانب دريا
چون رود
آبم
در آبي نگاه تو
بودن
همواره رفتن است .
چه درد آور
شما هم مرگ ميجوئيد ! در بستر ؟
ولي ياران !
خوشم آن دم
كه انسان با محيط خود نمي سازد
و جانش دائما جوياي تغير است
نگاهش باز
دهانش بسته
دستش بند
به عشقي ،
آرزويي ،
يا كه از دردي
درون خود فرو رفته ،
به خود هر لحظه مي گويد
ندارم چاره ايي
جز آنكه برخيزم
زهر بندي
وبيدادي
كه بگريزم
به روي پاي خود ايستاده ،
دست ديگري گيرم.
كه اين قانون ، جبر روزگاران است
شتاب روزها
شب ها
تكاپو ها . . .
و سيماي نجيب عشق
ز بهر يك نبرد آزاد ،
آزاد است
منم مردانه مي ميرم
اگر دريا زنم دل را
كنم آسان هزاران كارمشكل را .
