باز اين قفس
بوي ترا گرفته است
و پژواك خنده هاي تو
در اين بيابان وحشي بي احساس
باران شبهاي برهنه را
در وجودم تداعي مي كند .
در پس عبور ثانيه ها
تنهايي
غربت
و كمي هم غصه
اينجا سكوت است ، سكوت
اي كاش با تو بودم
براي هميشه
بخند ،
خواهش ميكنم
بخند !
اين شعر كه به تازگي سروده شده است ، حاكي از خشم دل و تنگي نا مردمي هاست . . . كمي رنج آور و شايد باعث برخي رنجش ،لازم دانستم قسمتهايي از شعر را در اين پست نياورم و شايد فرصتي بعد .
اما به هر روي بابت اين مطلب از شما عزيزانم و مهربانم پوزش مي خواهم تويي كه زيبا و لطيف شرافت انساني را درك ميكني ، بدان كه ، اين آواز در زنجير اسيران است .
و انسانها
شما را . . .
شما هايي كه ديگر نام پسوندي ، حماقت بر لبت خواندي
شما مردان ، كه در انديشه هاي َپست پنهاني
شما زنها كه انسانيد ، و حوا نام را پسوند ديگر نامه ايي داديد
شما هايي كه نرخ لاله هاي سرخ در بازارتان ارزانتر از خار است
شما را . . .
و هر كس را كه دستش را به خون ُگل بيالايد
شگفتم من شما ها را چرا انسان مي نامند
و صد افسوس . . .
تمام شهر را گشتم ، سكوتي بود و آنگه ناله ايي در باد
تو گويي قطره آبي گشته انسانها به قعر چاه از اندوه پنهانند
و با اين بيشماران پست آدمها ، جهان سردابه گون سرد است
چگونه گويم اينك راز
كنار هم نشسته ! !
جانشان را در پناهي جسته انگل وار مي لولند
. . . . . . .
. . . . . . .
. . . . . . .
دروني سرد و افسرده پناهي هم نمي يابيد
.................
حرامم باد ، اگر با اين خراب آباد همشهري دمي لب تازه مي كردم
حرامم باد .
با صداي سار دنيا آمدن
در دل نيزار دنيا آمدن
چشمهايي رو به سوي آسمان
از زمين بيزار دنيا آمدن
لحظه ي گل كردني همراه درد
از ازل بيمار دنيا آمدن
مثل منصور آسمان آراستن
بر فراز دار دنيا آمدن
آرزويم ، آرزو يم لحظه ايست
عاري از تكرار دنيا آمدن
دنيا را
چگونه بنگرم
اي دوست
كه اينچنين به دروغ زيست
مبتلا شده ايم ،
اين سقف ناجاودان سراي
سراب است هر آنچه مقصدش نا ميده ا ند
زمين كجاست ؟!
كه در اين بستر مضطرب
از آنچه بايد بود و بايد باشيم ،
دوريم
شايد خيلي دور . . .
( حيران - زمستان 86 )
توهنوزهم يك معمايي
يك معماي پيچيده !
وفهميدن تو ،
همچنان محال
تو خوبي
فقط خوب
آنقدر خوب
كه من با تمام بدي هايم
در تو گم مي شوم .
( ۱ )
تو كيستي ؟
و كجايي ؟
كه طعم انتظارت
هيچگاه برايم تلخ نبوده است .
(۲ )
ترديد و اشتياق
طول و عرض زيستن
فرصتي است براي دوست داشتن
و فاصله
زماني است كه تهي ِ من از حجم تو پر مي شود
درغربت و شقاوت
سنگ را باسنگ
حرف را با حرف
زيستن را بيش بهانه ايي بايد
تا به تو رسيدن
با هر كه رفت
مي روم
با هر كه آمد
مي آيم
و در خنكاي حضور ، فاصله ها را حس كنم
و خستگي هايم !
خستگي هايم را نپرس ،
فقط بگو
بگو تا زندگي چند فرسخ راه است .
يك چكه از خورشيد ، در جوي شب مرد ه است
در بال يك پرواز ، صد خنجر افشرد ه است
بادي هراس انگيز ، در حشو دريا ها ست
روح لطيف آب ، چندي ست كه آزرده ست
خوابي زمستاني ، روئيده از هر شاخ
در خواب تابستان ، پائيز افسرده ست
جنگل نمي خواند ، ديگر سرودي بكر
آواز جنگل بان ، در سايه پژمرده است
ديگر نمي رقصد ، در ذهن من مهتاب
اوراق احساسم ، زنگار غم خورده است
دور از تو تنهايي ، اين آتشين كابوس
هر شب مرا تا صبح ، جان برلب آورده است
اي تازگي سرشار ،
دوراز لبت انگار ،
در من كسي مرده ست .
بوتون ايستكلريمه ياخين ،
بوتون ايستكلريمدن اوزاق
ياشاييرام .
سنه ؛
چاتماغا دوشونمورم ،
سئوينيرم ،
تكجه سئويرم.
سانيرام دنيانين ان خوشبختي يم .
