تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

چـرا دوبـاره نـمي آيي ،  در اين قبـيله به  مهـماني

نبودنـت چه غم انگيز است در اين هواي زمستاني

اگر چه كلبه ي ويراني ست دلـم در اين همه آبادي

ولـي به ياد تو آباد اسـت به رغم ايـن همه ويـراني

خـيال روي تو را ديـدن ، هواي با تو سـفر كـردن

مـرا دوبـاره مهـيا  كـرد بـراي  روزغـزلـخـوانـي

تـو رفـته اي ونمي دانـي دلـم چه غـم انگـيز است

هواي تنـگ دلـم ابريسـت در اين سواحـل بارانـي

خيـال آمـدنت اي دوسـت ، چه با شكوه واهورايي

دلم  به شور و غوغایی ، دچار يك غم پنهاني ست

در انتـظار صداي تـو ، تمام پنجـره ها بـاز است

چـرا دوباره نمي آيـي در ايـن قبـيله بـه مهـمانـي

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  | 

خدايا

خدا اي آخرين فرياد . . .

تو. . .  آيا سينه شوق و اميدم را

به خاك ياًس مي سايي . ؟

تو . . . آيا شاخهً بي برگ عمرم را

به روي شعله هاي مرگ ، مي سوزي ؟

خدايا

از آن روزي كه ازآلوده قلبم ، رخت بر بستي

دلم تار است ،

از آن هنگام

نگاهم بي فروغ افتاده بر هستي

خداوندا

چه شد از من سفر كردي ؟

مرا در واحه قلبم رها كردي ؟

بيا . . . در من بسوز اي آتش هستي

كه هستي ، سخت تاريك است

خدا يا

خدا . . .

اي آخرين فرياد  

در اين هنگام و هنگامه

مرا از من رهايم كن

بيا در من

به نيكي ها  ، محبتها  و آرامش

درون جلوه هاي شاد ، شادم كن

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  |