تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

بوسه دادی !

عشق را تعبیر کن

دوستت  دارم که  گفتی

هستی این  شانه را تعبیر کن

از لهیب آتشی سبزینه زا روئیده ایی

کهکشان سیرم  در اعماق  فضا تعبیر کن

از سکوتی نعره زایم با صداهایی  رسا روئیده ایی

بوسه دادی برلبانم واژه ایی ازخواهش مردانه را تعبیرکن  

 

*****************************

ای عشق

تنهایی ام را صدا باش

شریان تاریکی ام

پژواک روشن آوازم باش

حس مبهم ی از ژرف پنهانم

درخلوت خاموش نیستانم  باش

من روح تمرد و تجردم

آن سوتر از سایه ایم ملتقای خدایم باش

تعبیر آیه های تنهاییم

عصیان شعری

تصویر ناب آرزویم باش

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

جانانه از شمع

سلامت هست

     وقتی -

          اشک

رمیده ، رمیده

می بارد ،

     در صحن انتظار

          صبورانه

               صبر می کنم  ،

تا به تو بگویم

از من در مقابل آفتاب

شفاعت کنی .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 21 | لینک  | 

آنکه خورشید و زندگی را در خود نهان دارد به  جستجوی چه برود ! عشق خاصیت شگفت عطف به گذشته دارد ، در عشق همه چیز قابل تحمل است  . همه چیز ، به جز احساس خلاء.  

خواب دیدم

دانه دانه اشکهایت جنس مروارید بود

آرزو هایت شبیه گیسوان بید بود

قطره قطره در نگاهت روح باران می شکفت

بر لبانت بوسه ای از واژه تردید بود

          شاه بانویم !

                    عجیب !

حلقه حلقه هاله  در اطراف تو

نرم نرمک  در وجودت می شکفت ،

پله پله عصمت آئینه ها    

سایه سایه  تیرگی از دستهایت می زدود  ،

دشت های سبز ، مو جا موج  شبنم لاله ها 

خوشه خوشه  آفتاب از بارش مهتاب بود ،

از سر انگشتان سبزت نور معنی میچکید

طیف رویش با نشاط از بارش تعمید بود ،

نا گهانی روز با ابهام شب همدست شد

خواب تا مرگاب بیداری به آگاهی  رسید

روز بود و اضطراب و آتش و سنگ و صلیب و زخم ها

آ ه ، امشب این تن از آغوش گرمت باز ماند

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک 

خواب ِ باران می بینم !

نسیم در رویا و افکارم جاریست

" مردی که در باران "خوابید "

ریشه ها قصه هایش را می نوشند

از پشت تپه های  آسمان

قالیچه های رنگین کمان می رسند

هلهله در خواب دشت می پیچد .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 21 | لینک  | 

به چشمهايم باور دارم

به قلبم ايمان دارم

به گوشهايم اعتماد دارم

زبانم را نميتواني ببندي

آنچه مي انديشم شعور من است

آنچه فكر مي كنم احساس من است

هرچه لذت مي برم مال من است

غمی که مرا نشکسته است

به رنج خود که شکفته ام  

بيگانه !

تو چگونه مرا از من مي گيري ؟

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 14 | لینک 

تجسم عریان تنش  

با لمس دستهای مردانه ام

نسیم هشیاری دوست داشتن

تجسم ِپندار عشق بود

اگر چه !

قافیه هایم را در باد گم می کرد ،

          با کرامت ِ زنانگی اش

خاطره ، لذت حضورش را به پیش می بَرَد !   

          آری

اگر سکوت را بشکنم

جبران لحظه هایی را گفته ام

که هیچ یک از شما در آن حضور نداشتید

          در حضور او

تراکم  سوگند !

     درک خاطره و دشت !

          زمان بود و گرمای تن ،

تن او

روح مرا عریان می کرد

و مرد بودن

گناه سیب نخورده ایی بود

که سیمای مردانگی را چهره می بخشید

با یک زمین

     یک بهشت

          یک هوس

با چشمانی که از خواب به بیداری می آورد .

دیدار ما

درآن سکوت ِ ریخته از گیاه

          ظهر پائیز

درخاک ِ نمناک پنهان می شد .

جدا شدیم ،

          تا بعد

در حالی که با خویش می گفتم !

 دریا رویت کردنی نیست

در یا آموختنی است

وقتی از شکاف برگها

آب در صدای لحظه ها جاری می شود 

دریا را باید شنید .

 

۱۸ آبان (سعید رحیم زاده )

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 16 | لینک 

رویا هایم را

برایت

پست خواهم کرد

دعا کن

که پست چی

به فراموش خانه دیروز

پست نشود .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک 

یک چکه خورشید

دو قطره دریا

پهنای آغوش

از جنس رویا

در کام غربت

آکنده ام من  ،

یک حرف ساده

دو نقطه . . واژه

یک جمله گویا

یک شعر تازه

از شوق دیدار

در دل شکفته ،

غافل نبودیم

ما را چه پایان !

نه ابر بودیم

نه آفتابیم

گشاده دستی

منم که باران ،

یک ذهن روشن

دو قلب زیبا

دست من و تو

طول تپش بود

شور کلامم

فقط همین بود  .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  | 

در فصل زرد

از سوختن  لبریزم

در عمق خاکستر !

رنگی به شاخه

آتش گرفته پالیزم .

اندوه در چلچراغ برف می سوزد

وخوف سوزناک باد

ازلحظه موعود

          ازاعدام یخ سخن می گوید ،

آه از این شبِ سرد

گویی هراس بودن ، بر نبودن پهلو می زند  

ذهن تاریک در زمان جاریست .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

قسم به وسعت دریا ، که دیگر آخر خط است

رسیده زورق چشمم به بیکرانه ی مرموز !!

دلم گرفته و خواهم غزل غزل بچکانم

شرنگ شیشه غم  را در این ترانه ی مرموز

Ø     ........

سه سال پیش که تصمیم گرفتم شعر هایم را در این وبلاگ بنویسم ، فکر نمی کردم هر گز تا این اندازه صبور باشم و توانا ، که در حفظ شعر های دفترم تنها تعداد محدودی را در این وبلاگ بگنجانم و بقیه را حفظ کنم . نظرم این نبود که همه و یا بیشتر اشخاص مخاطبم باشند ، تنها مایل بودم که عزیزان و عزیزم از این شعر ها و احساس من بر خوردار و آگاه باشند ، اما برخی کامنتها مرا بر آن داشت ، که حد اقل این غزل راکه چند ماه پیش سرودم  ، در این پست بگنجانم . این فکر میکنم ، معرف ساده ای است به توانایی من  و درخواست مودبانه ای داشته باشم برخی را به سکوت . . .

 

این غزل  آئینه ی درد من است

قصد تو هر چند که نشنیدن است

با تو قناریست دل زخمی ام

بی تو دهان دوخته و الکن است

شاٌن ِنزول ِ غزلی گشته ام

قافیه در قافیه اش شیون است

تا که بیایی دل من آب شد

جنس ِ دلت ، ها ! مگر از آهن است ؟!

ماه من از شب زدگان رو متاب !

جاده پر از واهمه ی رهزن است

بی تو به هر سمت نظر می کنم

عشق از آن زاویه بی روزن است

          ای سر ذلف تو پریشانترین

          کرده مرا بی سرو سامانترین

رفته ام و اشک نباریده ای

پشت سرم آب نپاشیده ای

دیر زمانی ست که چون تندری

در دل ابری م نغریده ای

راست بگو در طی این سالها

هیچ مرا ز آینه پرسیده ای ؟

کار تو انکار رفاقت نبود

ملعبه دست که گردیده ای ؟

زخم مرا از که نمک میزنی ؟

خون دلم را که تو نوشیده ای !

من که همان مات تو ام شاه من !

پیش رخم مهره چرا چیده ای ؟

از من ساده که چنین می رمی

غیر صداقت چه خطا دیده ای ؟

          این قدر از من گله خوانی مخواه !

          آه ! زدست تو ستم پیشه آه !   

خسته شدم خسته زهر چه خیال

وز تب هذیانی ِ عشقی محال

زود خزانم زد و دردا که نیست !

قابل دندان ِ تو این سیبِ کال

یا بـِکن از ریشه من ِ نا تمام

یا برسانم به بلوغ و کمال

فصل رجز خوانی زاغ است و بوم

خشک شده چشمه ی طبع زلال

باز تو در اوجی و من در حضیض

باز تو در رویش و من در زوال

آه که حتی نتوان پر کشید

بر سر کوی توبه بالِ خیال !

          شک مرا کفر مخوان ،آنی است

         کافری آغاز مسلمانی است

         سایه ام این نیستِ هستی نما

         چند به دنبال ِ منِ ِفانی است ؟

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک 

این منم :

          انزوای وحشی قفس ،

کسی که مرگ را برایتان

          حواله میکند .

کوچکی که  

     قله های پست را

          مچاله میکند ،

اگر چه مرگ

     از چهار سو

         مرا احاطه کرده است .

زنده ام

     ولی

         هنوز !

زنده ام ،

به خاطر گلایه های مادرم

     سماجت برادرم

    و حسرتی که در ته نگاه خواهرم

    نهفته است .

زنده ام

برای اینکه

     لحظه ای فرارسد

لحظه ای که با زنی ، زنی که دوست دارمش  

درون کوچه های پیچکی

بی حضور سایه ی خزنده ای

و چشم هرزه ی درنده ای

همچو نغمه های جفت جوی وعاشقانه ی پرنده ای

                    ساده ، گفتگو کنم

و مثل باد بی مهار

          به آبشار گیسوان

          بپیچم و دوباره ذکر او کنم

زنده ام

     برای اینکه

          لحظه ای فرا رسد

لحظه ای که در طلوع آفتاب

بروی صورت مترسکان

          تفو کنم .

زنده ام

زنده ام  

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  | 

بگو

غصّه هایت را به آب  

شادی هایت را به آئینه

من. . .

تنهایی ات را سکوت خواهم کرد

در انتظار دیدار،

آشنای من

شاخه های اندوهت را

در دلم پَر پَر ساز

برگردونه زمان

ذلال اشک هایم ، غریبانه غمهایت را بدرقه خواهد کرد

فراسوی ادراکم

در امتداد عمر

سایه بلند خوشبختی را

برای تو آرزو می کنم
نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 21 | لینک  | 

نجابت زیستن

ضمیرمکرر خاک را

با دستهای ملتهب

به چیدن خورشید

فرا می خواند  ،

 

ترا به مهمانی آفتاب می برم

با بوسه های عمیق

که رخوت شیرین یک رویاست

برای آرامش ،

آنچنان در تو مکث میکنم

تا حضور مسلم معجزه را

در مردانگی بازوانم

          باور کنم .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

به شب چشم دوخت ،

     گفت :

بسته ام ،

     به یک جفت ستاره ،

امید

   می درخشد

       درون من .

فریاد زد :

دل بسته ام به آسمان ،

    به سبز

دل بسته ام به آفتاب ،

    به نور

پائیز اگر بنشیند به برگ

چشم فرو ببندم اگر ستاره

نباشد اگر روز نشان

شب فرو خواهد رفت

          یقین بدان .

    باد وزید

          خزان گرفت ،

برگها بروی کاغذ سفید چکید  .

شعری سرود

ترانه ایی  زنده شد

احساس گرمی بخشید

شب ، نفهمید

     چگونه گذشت ،

          روز شد  .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  |