تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

                    (۱)

پدرم ، شکفته لبخند ترا می خواهم

شانه ات ، شانه پر مهر ترا می خواهم

گریه سرداده ام از یاد تو در اشک وسکوت

 غرق در جمع ، ولی بی تو منم تنهایم .

                    (۲)

با تمام تیرگی های زمانم بی دریغ

چون کبوتر فکر پروازم ، به قصد آسمانم داشتی   

محرمم بودی پدر، آه و ملالم داشتی

آسمانم می شدی ، جاه و جلالم داشتی

چشمه ایی بودی مرا در پهنه ایی گرم و کویر

گاه تنهایی مرا سنگ صبورم داشتی

قصه رنگین کمانم می شدی

یا که تقدیر مرا ، بر لوحه ایی سرخ و کبودی داشتی  

در بیابانی ترین صحرای غمگینم ، پدر

همچو مهتابی به شبهای سیاهم داشتی

                    (۳)

باز امشب در غمت بیچاره ام  

دستهایت کو پدر ، دستی که یاور داشتی

رفته ایی دیگر نمی آیی پدر!  

باز می پرسی  چرا فرزند  تنها داشتی ؟

                    (۴)

اشکهایم دیده از چشمان گریانم برید

شاید از آن ابتدا چشم کسی آن چشم تنها را ندید

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  | 

وقتی صبوری کوه

میلاد گلها را

به حافظه دریا می ریخت

من ، از عشق آمدم

     از

پاره ای از خدا

     ازمعرفت خاک

در این همیشه جاری ،

    - که -

نگاهم

غرق در آئینه

     بیدریغ

خدا را

در تو نوازش کند.

تو

     قطره

     قطره

از انسان

لبریزم کن . 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

غم من ، مرگ صداقت است

در ساخلوی اندیشه ها

درد من ، پنهان . . .

حرفم به پشتوانه احساس

چون ریسمانی بدون طرح

تازه تر از قبل رها می گردد .

قلبم آزاد ،

          تو نمیدانی !

          چقدر دوستت دارم . . .

تو و هیچ کس دیگر

شعر هم نمی داند

دراین حس پنهان

بین تو و دنیایی که دارم  

میان من و من عشق است .

به دیدن تو

بگذار بیایم

حتی بدون پا

با چشمهایم

فراتر از تپش معنی

در آخرین سطرهای خالی

. . . .

. . . .

. . . .

. . . .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 2 | لینک  | 

با آفتاب

     با دریا

          با آب  

با تو نبودن

تورا نشنیدن ،

در انتهای عطش احساس

          _حتي _

هزار عرصه برای پریدنم تنگ است .      

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 2 | لینک  | 

مدتي است كه توان نوشتن در من كم شده است ، نميدانم ! شايد ناتوان و درمانده هستم در اين كه روح شعر را در خود باز بتابانم . اين پست را تصميم گرفتم مطالبي كوتاه از فيلسوفان بزرگ غرب در وبلاگ بنويسم ، مطالبي كه من اخيرا بسيار درگير نوشته ها و افكار آنها شده ام . پيشنهاد ميكنم روي تك تك جمله ها دقيق شويد من خود موافق همه آنچه ميگويند نيستم ، ولي برخي از مطالب حققتا زيبا و عميق است كه به قول اسپينوزا ، تنها با مطالعه و كتاب نميتوان به حقيقت خود و ديگران پي برد ، بلكه تجربه و غوطه در انديشه خود و ديگران است كه به آدمي فرصت مي دهد كه خويشتن را كشف كند .

حيات هديه طبيعت است ، اما زندگي زيبا هديه حكمت . ( شوپنهاور )

حكومت ، لزوما شبيه افراد خود است ( اسپينوزا )

طلب حقيقت يعني عشق به آن ، درك حقيقت يعني ستايش آن ، ايمان به حقيقت يعني لذت بردن از آن ( اسپينوزا )

اگر ما چيزي را مي خواهيم ، براي آن نيست كه دليلي براي آن پيدا كرده ايم بلكه چون آن را مي خواهيم برايش دليل پيدا كرده ايم ( شوپنهاور )

هيچ كس به قدر آنكه از روي فكر كار مي كند دچار اشتباه نمي شود ( شوپنهاور)

اراده تنها عنصر ثابت و لايتغير ذهن است 0 ( شوپنهاور )

هيچ امري براي آرزو ، شومتر از تحقق آن نمي باشد (شوپنهاور )

طبيعت براي هر شخص پيمانه رنج و دردي را كه بايد طي زندگي تحمل كند تعيين كرده است ، اين پيمانه نه خالي خواهد ماند و نه سر خواهد رفت . . . ( شوپنهاور )

مرد خردمند در جستجوي لذت نيست بلكه در بند رهايي از غم است ( ارسطو )

زندگي آونگي است ميان رنج و كسالت ( شوپنهاور)

هرچه درجه هوش بيشتر شود مقداررنج فزونتر ميگردد ، نباتات حس ندارند چون هوش ندارند و چون هوش ندارند پس رنج نمي برند . اين در انسان به بالاترين درجه خود مي رسد چنانكه نوابغ بيشتر از همه رنج مي برند ( شوپنهاور )

انديشه مرگ از خود مرگ دردناكتر است (شوپنهاور)

كساني خوب زندگي ميكنند كه زندگي را خوب نمي شناسند (شوپنهاور)

خدا و خدا همين بس است . . . تنها ميگويم كه ، ترس از مرگ آغاز فلسفه و علت غايي اديان است (شوپنهاور)

عقلت را مطيع خود كن تا همه مطيع تو شوند ( شوپنهاور)

سعادت ما منوط به آنچه در سر داريم هست نه آنچه در جيب داريم (شوپنهاور)

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 20 | لینک  | 

در آرزوی دستهایت

زندگی را لمس می کنم

تا در دفتر خوابهایم

لحظه کنار تو بودن را بنویسم .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

ابر

باران

ریزش

آرامش

بی آهنگ

من دیدم

بر جامه غنچه

یقین آرمیده بود

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک 

در خط بلند آزادی

ایمان ِ بال را اگر باور کنی ،

     ذهن پرواز . . .

از معبر قفس رهیده است . 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک 

امید 

از پشت پرده های نا امیدی

           رفت ،

تا تجربه بازگشت

از حضور تو تا ابد غیب شود .

خاطرات ، به گروگان گرفته شد

تا مردمکان چشم انتظار

برای همیشه بسته بماند .

اینک

   تنها

        برای همه

             و هیچکس

شعر می سرایم .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک 

حقیقت  عمود دیوار

واقعیت حقیر پنجره

کوچه های خالی گذر

حضور منقبض تنهایی

صدای آه را در قلبم نشاند ،

و سکوت . . .

در ابعاد حقیر اتاق طنین انداخت .

در بی نهایت تسلیم

نه خدا بود ونه اهریمن

قلب

پروانه کوچک احساسم را

          تشیع میکرد .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 1 | لینک  | 

مسافت طویل دلتنگی

حضورعریان خاطره هاست  

درتبخیر واژه ها،

که هرگز به مرزجمله نخواهد رسید .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک 

 

چند سنگ

چند تکه چوب

لحظه تولد اجاق را

مژده می دهند ،

ای دریغ

من هنوز

ابتدای خویش را ندیده ام ،

شگفتا ،  بر پژواک خیال ها یم ،

دراین سرشت ظلمت خوف انگیز

زخویشتن سوزی ،

بیرونم از چهره ، درون ائینه آب !

روبروی تو ، در تو اما

ترا می بینم .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک