تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

لبخند تو

بر لبهایم می نشیند

که ساده و آرام

تن خسته ام را 

برای روزی دیگر

در آرزوی دستهایت

به فردا می سپرد .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

چشمهاي مرا

با خدا

هيچ فاصله نيست

اي جان شيفته من

كجايي مگر

كه دستهاي اهتزاز

تبلور انسان را نمايش دهد .

*******

دستهايم

در طلسم اشك و تماشا

از پنجره هاي باز سكوت

حضور خدا را

در وحدت ديوارها و اتاق

ـ فراسوي ديدن

باز مي شناسد .

و هستي

هسته اي

در عرصه كفم !

دستهايت را مي بوسم خداوندا .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 19 | لینک  | 

من ، اقیانوس وارونه ای دارم که نیمه شبها ، بن بست بلاتکلیفی هایم را با یک مشت دریا به آسمانش پناه می برم ، هرچند زمان حوصله فهمیدنش را نداشته باشد ...

همه دردهایم را خلاصه می کنم در یک درد ، دردی که نام ندارد . . . با وظیفه سنگینی به نام هیچ که هیچ از پوچی صمیمانه تر است .

تصور می کنم من در این خاک هیچ هستم  با انسانیت بر باد رفته ای که بر خاک لنگر انداخته است 

واقعا که خاک بر سر خاک  .

باز میگردم تا بارش ابرها از سرم بگذرد و مبهمی که بر دلم انباشته است یکباره منفجر شود .

متنفرم . . .

تا سر حد جنون . . .

از مرگ هم ، نه . . .

از موازات دیدن ها . . .

که خستگی را از دوشمان بر نمی دارد ،

انگار لذت ما آدمها در این است که از هیچ چیز لذت نبریم .

دریغ

دنیایی لبریز از خدا

اما دلها از پنجره خالیست

طلسم ما آدمها سر سبز در بیابان زندگی گرفتار است ، ومن زنجیر های واقعیت را در اقیانوس وارونه خود ، سنگین تر از پیش باز می یابم  .

ناتوان عبور می کنم از عمر

و می اندیشم 

روح من گرسنه است ،

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 2 | لینک 

چقدر تنهایند

دستهایم !

که رو بسوی آرزو ها

          روئیده اند ،

در منتهای امید

پیوند عارفانه انگشتانم

بسته و بسته تر می شود

و تمام عظمت زندگی

در مشتهایم جای میگیرد .

توفان ِ گریه است ،

          گلویم .

و آواز یک پرنده پژمرده

در حفره های حنجره ام ، 

          فریاد میزند .

خداوندا تو تنها پناه منی ،

خداوندا تو تنها پناه منی . . .  

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 1 | لینک  | 

رویای  بیرنگ من

روحی دارد در قامت پرنده

که پیچک نگاه مرا

بر مرمر اندام تو می لغزاند

هر چه باشی

در من نهفته ای . . .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک 

زلال صحبت باران

 

به شوق تو می آید ،

 

نه روشنایی  گیلاس

 

نه مستی انجیرم  .

 

در انتهای نشئه بوسه

 

جنون جاری شورم،

 

نه شوق سرکش آتش

 

نه میل دلکش آبم .

 

به زیر سایه یک آه

 

به حسرت یک آغوش ،

 

نه در بهار تو هستم

 

نه از خزان تو دورم .

 

به بال روشن یک دل

 

ضمیری به سیمای عشقم ،

 

به عمر نازک یک گل

 

به دیر سالی یک سنگ .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

یک بوسه

یک گام  

کوتاه

میان ِچشم ِ تو تا من

یک لبخند ،  

تنها ، 

تو ، 

اعتماد منی .

       اینک

       آیینه ای

       جانم سوخته ای

       هلاک رویش آبم.

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 1 | لینک  | 

سومین سال با وبلاگ رویش برای من یعنی این مدت با شعرهایم جوانی کرده ام ، و باز امتداد راهی و جرقه ای و زبانه های شعله ایی . . .  

     شعری  هدیه میکنم از نصرت رحمانی با نام پرواز

وقتی پرنده ای را

معتاد میکنند

تا فالی از قفس بدر آرد

و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی

تا شاهدانه هدیه بگیرد

پرواز . . .،

قصه ای بس ابلهانه ای است

                       از معبر قفس !    

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 1 | لینک 

عاقبت یک روز ، 

در حضور خویش معنا می شوم .

لحظه ای سرد ،

قاتل یک قلب سنگی می شوم .

عاقبت بر بام رویاهای شعر

بر دو چشم تو اجابت می شوم ،

باز روزی همچو پیچکهای باغ

در طواف عشق ، پرچمدار راهت می شوم

عاقبت روزی بهارم می رسد

لاجوردی آسمانم صورتی همرنگ رویا می شود

شیشه غم روی سنگم می زنم

ساقه نیلوفری پیچیده در اندام زیبا می شوم

عاقبت یک جرعه نورانیم

لحظه ای هستم ، اسیر چشمهایت می شوم .

لحظه ای هستم ، اسیر چشمهایت می شوم .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

اهل کدام آسمانی

 

که این همه زلال

 

در شوق پریدن

 

معنی پرواز می دهی .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  | 

در انتهای خیال

معصومیتی شگفت

از حس شنیدن ُپر می شود

و تمام وجودم

از کشمکش دریا

تا گیسوان تو

با یک گیلاس  . . .

یک سیگار

بر رویا هایم

آوارمی شود .  

همرنگ شعر ،

         هنوز ،

                قلبم ،

مفهوم انجماد را می فهمد

و هر بار در خلوت خود

با یک  پرنده

یک گلدان شمعدانی

در آشنایی نور

ایمان می آورد  

به طنین شکفتن

به طراوت عشق 

به تراویدن  آرامش ،

در فضای عطر یاد تو

ذهنم به سوی آرزو ها

به سوی زندگی می رود .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 1 | لینک  |