تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

مفهوم پنجره

فرصتی است میان دو حرف

حس گریز ،

تا انتهای نشئه دیدار

اما ، چقدر دلم می خواهد

پنجره دریچه ای باشد

یک چشمه ازدرون دلم

تا دستهای دریایی تو . 

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

سکوت

از رضایت جانم می خیزد

بسان فراخوانِ ِنگاه

در عشقبازی چشم

دستهایم را

برای تو می آورم

قلبم را

به تو می بخشم

در آستانه صدا

درنگ می کنم

تو میفهمی

از چشمهایم

و زبانم را

ارزانی حیوانات !

من

انسانم

ساد و زلال

از صمیم قلب

عریان . . .

    ( مرداد 86  دفتر آرزو )

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 1 | لینک  | 

در مساحت چشمان تو

دریچه ای از یک خیال سبز

بسوی مبهم آسمان گشوده ام .

تو وقتی به جای شعر های من می نشینی  

کلمه ها کوچکند

کبوتر ها بی قرار .

گاهی آنقدر واقعیت داری

دستهایم هوا را در آغوش می گیرد 

من در دو قدمی تو

در زندان فراق گرفتارم .

تقدیر چیست

ای معشوقه من

میخواهم ازتو سرشار باشم

در ادامه شب  تا نمیدانم .  

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  | 

*امشب کدامین سمتِ شب را گریه کنم *

که بعد از تو

خورشید آغشته به خونِ عصر ماند

و کوچه باغ ِعشق

بین زمزمه های نامردان

همرازِ چاهِ بی تهِ درد شد .

               آه . . .

بعد از تو

حجم یاس به دست داسها افتاد

و بغض گلو گیر به جان یاسها

دیگر کلمه ها کبوتر نمی شوند 

و آدمها

آدمها تشنه یک دهن شرارتند

شب اینجا پلید است و سیه روی

کلاغها تنها از واهمه می خوانند

و باد

باد مرثیه اش با حزین و زمزمه

صدای شیون معصوم دخترکان است  

                معصوم

می آید از دل تاریکی

وجدانها ، آی وجدانها را کسی به محکمه خواند ؟

مگر به نای نی لبک چوپان ،

               فکری دمیده  شیطان !؟

باز که گله گرگ ان را به سیر در رمه می خواند،

          شعور بکر شعر هایم

          پر از تلاطم توفان است           

          ایا نیلوفری ،

          به برکه دریائیم ،

          به همهمه می خواند صدای مرا  !

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 1 | لینک 

 تنهایک واقعیت پیش رو ست ، هیچ چیزی در ذهن ما حقیقتی که دنبال آن هستیم را توضیح نمیدهد مگر این که دروازه دل را بروی آن باز کنیم وببینیم .

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

غراب ها یک بار

بر دهانه ی غار قار زدند

و غار ، چار بار:

         قار . . . قار . . .

                   قار . . . قار . . .

اما ،

    روی صحبت من

        با غار نیست !

        با قار نیست !

با اصوات پیچیده در هزار تو دا لانها یی ست

که نام دیگر اشیا را نمی دانند

          آری این است حرف من !

          حرف من این است آری !

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک 

می آیی

 

مثل نسیم

 

از ژرفای بیکرانه دریا

 

با واژه

 

واژه

 

واژه امواج

 

تکرار می شوی

 

دربیرق پر طراوت باران .

 

اجتماع ساکت مرا

 

از عشق ، عاطفه

 

سر شار می کنی ،

 

با بهاری در ذات

 

در عادت صمیمی حیات 

 

یک پنجره

 

صد پنجره

 

تولد افتاب ؛

 

تنهایی زمین چقدر بزرگ است .

 

از تبار صاعقه

 

از تبار سرو

 

غربت تکلم دریا را در باران گریستم .

 

در نهاد جان

 

آتشفشان شکفت

 

آکنده از خیال

 

     آکنده از ترانه

 

          آکنده ازلبخند

 

ای دلپذیر

 

بی تو

 

زمین تنهاست .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 17 | لینک  | 

آسوده !

 

هیچ روزنامه ایی

 

هیچ تلویزیونی

 

کتابها که یخ زده اند

 

و مدتهاست اخبار

 

سینه دریده ماه را

 

کنار جاده نشان میدهد .

 

ترانه های تشنه

 

هر شب به خانه ام می ایند

 

گلو می طلبند

 

اما دستبند هایم

 

مرا از راه بدر می کنند .

 

رویا هایم بیدار نمی شوند

 

چیزی برای نوشتن ندارم

 

خنده دار است !!!

 

مالک همه کلمه ها هم باشم

 

بی قلبم نمی توانم بودن

 

دست و پایم بسته است  ،

 

کلمه هایم را گم کرده ام ،

 

واژه ها از سرم گذشته است

 

فرض محال هم که شده

 

شامم را با فکر می خورم .

 

         آه چقدر بوی تهران خوب است

 

            اگر یک باربه میدان آزادی برسم

 

            کمی شهر به خانه خواهم آورد  

 

            شاید روستای من هم به پای آزادی برسد .

 

خب ! دارم خسته میشم ؟

 

حالا که دوست داری بپرس

 

دوستت دارم ! 

 

دیگر جواب ندارم  

 

اکنون . . .

 

             بگو . . .

 

با این پریشانی    

  

جواب خدا را چه بدهم ؟

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 1 | لینک 

نیازی به جستن واقعیت نیست .

خود واقعی شو !

چون واقعیت تنها به تشنگان واقعیت رخ می نماید .

آنان که غیر واقعی اند ، تنها با غیر واقعی ها روبرویند .

                      جرج ایوانوویچ گورجیف

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک  |