تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

مي خواهمت

كه فرا گيري تمام مرا

در شب تعجب

در شب شگفتي

تا ترا بشنوم

و صداي پاي عمر را كه ميگذرد

و ديگر سخني نيست

و نه حتي شعري

وبرای شروع می مانم

وبرای رسیدن که دیگر نیستم 

و تو می مانی   

و سپس عشق

و سپس رنج

وسپس صبر

و خم شدن در خون خويش

و بدينسان

به دنيا مي آييم

و از دنيا مي رويم .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 14 | لینک  | 

ای غزل از تو ، همه فریادِ  من  

جانِِِ منی  صورتی از عشقِ من

بی توبه هرسو نظری گشتهِ ام

عشق تو چون  زاویه ای  رویِ  من

 

ای سر زلف تو پریشان ترین ، 

کرده مرا بی سروساما ن ترین  

دیر زمانی ست که چون تندری ،

زخم مرا از چه نمک میزنی

 

ای تو شکوهَم  همه رویای من ،

خوابُ و خیالم همه دریای من

زورق چشمان تو تا بیکران ، 

موج بزن  شوق به  رویا ی من

 

ای تو همه جسمُ و شرابِ تًنم ،

خالی ام از هر چه تََرا پُر شَوم

جاریم از روحِ فرح بخش تو ،

جُرعه و پیمانه ام از عشق تو

  

ای تو همه شورُ ،  دلُ و روحِ  من

چاووش صُبحَم تو سپیده دِلم

با همه بیدادِ فلک باز هم

شب همه شب گرمِ غزلخوانیم

 

هدیه من روز تولد به تو  ،

عشقِ منو جانِ منو مهِر  من

مانده  ،، سعید  ،، همدم شیدای تو     

خنده به لب گل همه سیمای من .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  | 

هیچ چیز نمیتواند مهر تو را  . دوستی ترا .  محبتی که به تو دارم را از من دور سازد . تنها میتوانم بگویم از انچه بودم فراتری . و انچه باید فراتر .  سرشارم و  لبریز از تو .  سبک بال تر در اوج و پروازم با تو . . . اگر این عشق نیست  . هر انچه به غیر این به نام عشق مقام  است در برابر  این  بیهوده است .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 16 | لینک 

از من

تا مرز بی نهایت

یک لحظه است

            با تو

لحظه  ْ بینهایت است

           بنا دارم

           به نام تو

           باشعر

پلی بسازم

تا وقتی از آن می گذرند

آسمان را بفهمند .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 1 | لینک 

زنده ام

       ولی

          هنوز !

در خیال مبهم دور از دست

آه ، انبوه تر از ابر سپید

با لبی تشنه ازآن بوسه گرم ،

از پس آدمها

باز ناکام تر از زندگیم می میرم .

زنده ام !

         برای اینکه لحظه ای فرا رسد ،

         لحظه ای که از درون گور سرد

         من به خاموشی فکر تو پناهنده شوم

         مثل روشنای فکری تازه !

زنده ام ،

         به سعی عاشقانه ام  

         با تن خسته و فانوس دلم

         تا به خورشید نگاه تو پناهنده شوم  .

از همه روشن تر

تو مرا خواهی برد ؟

به سرانجامی دریای بزرگ !

              بسته عشق اگر جسم من است

              در دل خاک بکارید مرا . 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 1 | لینک  | 

یکی از نمادهای مقدس مسیحیت ، تصویر پلیکان است . دلیلش ساده است :

زمانی که هیچ غذایی برای خوردن نباشد ، پلیکان با نوکش از گوشت خود بر می دارد تا به بچه هایش غذا دهد .

استاد می گوید :

اغلب از درک نعمت هایی که در اختیارمان هست ، ناتوانیم . بسیاری از اوقات اگاه نمی شویم که خدا وند برای این که به روح ما غذا برساند ، چه می کند .

حکایت می کنند که پلیکانی در یک زمستان سخت . . . انقدر ازگوشت خود به جوجه هایش خوراند ، تا جانش را ازدست داد . وقتی عاقبت از ضعف مرد ، یکی از جوجه هایش به بقیه جوجه ها گفت :

تمام شد ! دیگر خسته شدم از بس غذای مانده را خوردم .

                          نقل از کتاب مکتوب نوشته کائولو کوئیلو   

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 23 | لینک 

دوست دارم ترا

آنگونه كه عشق را

دريا را

آفتاب را

كثرت سادگي آسمان را

اين چنين به التزام حيات زندگي ميكنم .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 16 | لینک  | 

تو چنان حقی بر من کسب کرده ای که اگر حتی روح مرا در هم بشکنی پاره ای از آن همواره زنده خواهد ماند تا به تو عشق بورزد .

حتی اگر قلبم را از هم بدری ، خواهم مرد و در همان حال تو را از عشقی که در من بر انگیخته ای دعا خواهم کرد .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 20 | لینک 

موزون انديشه هاي تو

پنجره ايي رو به دريا ست

براي شكفتن حتي

’ يك گل ’ !

روبري اين شگفت ،

درنگ ميكنم .

قلب من خانه تو

در معيت افتاب

چشمانم را

در قلمرو نگاه تو جا ميگذارم

تا در آرامش آبي آبها

برهنه تر از آب

به ابتداي تو برسم .

احساسم

ادامه لبخند توست

كه بر گونه هايت شكوفه ميزند .

هفتم فروردين 86

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 17 | لینک  | 

دل اي دل

تو روزي عاشق پرواز بودي

نوايت تشنگي را پويه ميكرد

دهان زخمهايت پر نمك بود

چرا يخ بسته ايي خاموش امشب !

مگر اين چشم را چون چشمه جاري

نميبيني كه آتش بر جهان زد !

اهورايي كه سيماي جهان بود

صحاري در صحاري اتش افروخت !

دل اي دل !

بادبانهايت شكسته ؟

ستيغ كوه را شهباز پرواز

چنان آتش به شور عشق افروز

زناخن تا به سر خونٍ جگر سوز

دوبوسه از لب ساغر بياور

زخاك پاك مزدك آتش افروز

اگر تو سرگذشت تلخ داري

كمي اتش بنوش از معبد عشق

پناه آورده زرتشت باز بر دل

شميم سرخ بابك را بر افروز

هوايم ابري است و برف دارم

تو اي دل اتشي ديگر برافروز

تو آزادي و من سر در كمندم

هنوزم معبد زرتشت در توست

كمي افتاده باش اي سر بلندم

ترا بسيار امشب حرف دارم

شراع نعره هايت را بر افراز !

بيا و در سكوتم لنگر انداز !

سكوتم را ، سكوتم را ، سكوتم آتش افروز .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 16 | لینک 

جاده ها !

تا دوست ، من را می برید ؟

تا به دامان پگاهم می برید ؟

جاده ها !

ایا از این زندان عشق

با لباس راه راهم ، نیمه راهم می برید ؟

شور دیدار عزیزم موج در موجم شکست

جویباران ،

چشمه های ماندگارم  را برای نازنینم می برید ؟

خانه بر دوش است احساسم کنون

ای بهاران ،

برگ برگ نامه هایم را به سوی نازنینم می برید  ؟

ای نماز صبح گاهان با سپیده باز گوی

پیچکی از یاس را تا ذلف یارم می برید ؟

عابران ، ایا از این عمری که صف ها بسته ایید

عمر کوتاه مرا هم سوی یارم می برید ؟

ای ثریا ، خوشه پروین ، هفت اورنگ های آسمان ،

با همین خورشید ایا روشنی را سوی محبوبه عزیزم می برید ؟

باغبانم در همه ایام پاییزم خزان

باز آیا از بهاران شاخه ایی گل سوی یارم می برید ؟

بعد مرگم تارپودم را میان گرد باد

با غبارم گوشه ایی از مهربانی ها به چشم ماندگارم  می برید ؟

ای شما خوانندگان ، دل را به تو دلبسته ام

با تلاوتهای زیبا ، شعرهایم را به یارم می برید ؟

            دوم فروردین 86 سعید رحیم زاده

 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 0 | لینک  |