تبليغاتX
رویش
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

 

بانوی من . . .

     دستان تو ، لنگریست -

          که از همه ستارگان بی نیازم می کند .

نگاه تو

     روز گاران دیگریست  -

        تا به تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم  .

        آغوش امن تو

     گریزگاهیست –

        که وقاهت زمین و وسعت آسمان را متهم می کند .

پیشانیت آینه بلند من است .

 

برای بهار . . .

      

      حال

      با قطره میتوانم 

      از انتهای برگ بیاویزم

                     در باد

      لرزان .

 

برای سال نو . . .

    

    اگر من همان بودم که می پندارم آن هستم

    عالم گلستان بود

    اما

    عالم گلستان نیست ، لابد

    من نه آن هستم .

 

برای فردا . . .

 

    نان می جستم چندی ،

             و چندی نام ،

             وحالا علم ،

   پس کی ترا بجویم ،

            ای عشق .

 

برای او . . .

    

     بد می بینم

          که خود می بینم :

     خود می بینم

         که بد می بینم .

 

برای تو . . .

 

    پا یان بودنم

       تو  

       من

      عشق  .

 

برای من . . .

 

    چگونه بگویم

    دعایم کنید ،

    با آنکه نمیدانم

    از رستگاریم

    چه طمع دارم .

 

برای خدا . . .

 

   ( بودن )

   کمال ( باید ) محض است :

   بودن اگر نباشد

          باید چیست ؟  

                                                                           سال ، نو ، مبارکتان     

ارسال در تاريخ 85/12/26 توسط سعید رحیم زاده

متن با الهام از کتاب مکتوب ( نوشته پائولو کوئیلو ) نوشته شده است .

عارفی گفت :

اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشد ، نا چار باید بپذیرد آزاد نیست ، زیرا خدا بر هر قدم حاکم است . اما ، انسان فراموش کرده است آنچه خدا می کند ، باز تاب اعمال اوست .

ماییم که همیشه در پی یافتن پاسخ هستیم . فکر می کنیم برای فهمیدن معنای زندگی ، پاسخها مهم هستند . اما این زمان است که رازهای هستی را بر ما آشکار می کند . ما اگر بیش از حد نگران معنی زندگی باشیم ، مانع طبیعت می شویم . حتی وقتی به پاسخ واقعیت هستی هم برسیم ، درست لحظه پایان یافتن تمام پاسخها ، خواهیم دید سوالها عوض شد !

این است که زندگی یک بازی ساده خدا با هستی است .

اگر تا کنون زنده ایی

به خاطر این است که هنوز

به مکانی که باید برسی

                    نرسیده ایی !

ارسال در تاريخ 85/12/22 توسط سعید رحیم زاده

پنهان از همه

به دنیا آمدم ،

همه چراغ به دست داشتند

اما تولد مرا ندیدند  .

پیچک های یاس

بر لبانم حدس زده است ،

در استحاله غصه پیر می شوم .

در انتهای کوچه ایی بن بست

حیف است که من بمیرم .

اگر از بنفشه به بام سقوط کنم

چگونه از دلم پرده بر می داری !

بگو : بنفشه

بگو : پرده

بگو : دل

در انتظار تو

عجب نیست : مخمورم

من نمی میرم ، چشم انداز اندوه پیر می شود .

دستانت را بسوی مرگ

برای من

چشمانم را باز کن

کسوف تمام شد .

ارسال در تاريخ 85/12/20 توسط سعید رحیم زاده

دلم برای بهار تنگ است  .

چه غصه ها که به خانه آورده ایم ،

در کنار پله های خانه ،

با گلدانهایی که از ما بیگانه اند  .

ما سمت کلمات را نمی دانیم

در خانه ، سکوت تاخیر دارد .

کلمه سنگ می شود .

عشق آسان ،

         بی حاصل ،

               از روزگارهای دور

آشفته بر جان ما آوار شده است .

این پنجره های بسته ،

در طراوت اذل و ابد می سوزد

اما در سوختن آن گرما نیست .

لیوانهایی که روزی اعتراض می کردیم ،

                                  همرنگ نیست

شکسته اند .

تو هنگامی که لیوانها را شکستی

همه رنگ سفید داشتند .  

این است

که من مرده ام

در دورهای دور  .

ما که همبستر بودیم

گلهای اقاقیا را در راه بهار دفن کردیم  ،

کسی انگار میگوید ،  

جهل ما بارانی است که می بارد ،

دلم برای بهار تنگ است .

                یگانگی حیات من  ،

جاده ایی است که در آب فرو می رود .

من که به دنبال برکه ایی می گشتم

سر انجام ، اسیر آن خلیج شدم ،

              که صدای آن را از دور می شنیدم .

بهار کم کم بر من غالب می شود

             اما من ، از همه کوها  دورم ،  

هنوز هم همسایه یک گلدان شمعدانی هستم .

من محتاج یک قایقم

در چشم انداز  دریا

تا خوابهای آشفته را با تو تقسیم کنم .

خسته ام ، در خانه ام را بگشای  .

من در خانه تنها هستم

اکنون بیش از هزار سال است ،

که گریستن را در باد می دانم

دلم برای بهار تنگ است  .

ارسال در تاريخ 85/12/18 توسط سعید رحیم زاده
میدانم خسته ایی اما بدان روح من همیشه  با توست . . . همیشه

 این کلیپ را گوش کن لطفا

http://www.naghmeh.com/ShowClip.asp?ClipID=166

ارسال در تاريخ 85/12/18 توسط سعید رحیم زاده

امروز به جمله ايي زيبا رسيدم كه تنها سكوت مي توانست عظمت كلام حقيقي آن را پاسخ گو باشد . لذت بردني و سرشار از انسان . شما نيز همراه باشيد .

متن از كتاب آفتاب در سايه ( اشو ) مترجم عبدل علي براتي

شنا را تنها با شنا كردن ميتوان آموخت ،

و عشق را تنها با عشق ورزيدن مي توان فهميد ،

نيايش را تنها با نيايش كردن ميتوان دريافت ،

راه ديگري نيست .

عشق را تنها با عشق ورزيدن ميتوان فهميد .

اين بدان معناست كه مجبوري در قلمرو عشق وارد شوي

بي آنكه چيزي در باره آن بداني .

به همين دليل است كه عاشق شدن شهامت ميطلبد .

ارسال در تاريخ 85/12/14 توسط سعید رحیم زاده

از عمق گرداب و رنج  

در لابلای پیچک احساس

من ، رسیده ام به یک گل  ،

از تاریکی  ، به چشمان تو

دریچه احساس را باز کن

تا کلمات ،  در نگاههایمان جستجو شود .

نبضی در عروق ما ست ،

در جستجوی نور ورهیدن از تاریکی

نقطه عطف ماجرا در همین است ،

با اشک ، آسمان می بارد

با لبخند ، آسمان می تابد

تنها عشق است که پیوند می دهد .  

تو فقط عهد کن

با خودت ،

با آسمان ،

با خورشید ،

که با نگاه روز به شب بنگری .

ارسال در تاريخ 85/12/13 توسط سعید رحیم زاده

 دیدار با عشق 

فراترین توجه ما به خود زمانی فرا می رسد که ما در صف عشق و راستی باشیم . پس  تنها کلید لذت بردن از زندگی صداقت ما است و آنگاه عشق که در فطرت ما نهفته است بدست دیگری به آسانی گشوده می شود . عشق پنهان ترین زوایای ذهنی ما را می کاود وپاک می سازد و بنیانی عظیم در دل و روح ادمی پی می ریزد ، اگر چه عشق منطق نمیشناسد اما می آموزد که دلیل ذات واقعی حقیقت را دریابیم  . هر قدر عشق عمیق تر باشد استواری انسان در برابر مخالفت ها و شداید استوارتر و پایدارتر می شود برای همین در فلسفه افلاطون میخوانیم اگر قرار باشد من حقیقتی را به عمق در یابم حتی اگر چه دنیا در برابرم بایستد من همان را که میدانم اقرارخواهم کرد زیرا که ذات حقیقت جدا از اصالت اندیشه و تفکر من است و واقعیت دارد و انکار ناپذیر.

عشق در نهایت به اشراق شخص می انجامد و درست وقتی به اگاهی و کمال واقعیت ها میرسد تمام سوالها عوض می شود . و چیزی را می آموزیم که واقعیت خداست می آموزیم حقیقت آن چیزی نیست که ما در حصار افکار از پیش ساخته خود محبوس می کنیم بلکه حقیقت آن چیزی است که ما را آزاد می سازد .

تنها عشق به ما مجال گریز میدهد وتنها راه رسیدن به عشق در گام اول صداقت است اگر نتوانیم عاشق شویم بهتر است همین حالا دست نگه داریم . کلامی سخت است اما حقیقت دارد

با صداقت از روحت بپرس چه کاری میخواهد انجام دهد . وقتی روحت با رویا هایت همنوا باشد ، خدا هیچ گناهی در تو نمیبیند تنها شاید اشتباه کنی آن هم زمانی که باخود صادق نباشی.

به یاد سخن دوست عزیزم مطلب را تمام می کنم .

اگر خداوند مارا به واسطه نیازی ، آزمایش میکند ، در همان حال ، برای این که از عهده این آزمایش بر آییم ، ما را به مقدار کافی . . . شاید هم بیشتر از حد کافی . . . از رحمت خود بر خوردار می سازد  . تنها باید در چنین زمانی از خود بپرسیم ، ایا میدانیم آنچه که خدا در راه ما قرار داده است ، چطور استفاده کنم ؟

ارسال در تاريخ 85/12/10 توسط سعید رحیم زاده

گيسوان ترا ،

باران ستاره كاشت ،

تا درون ظلمت و تنهائيم ،

يك مرد بي ستاره نباشم .

هر شب هواي ديدن ترا ،

به هوس بازي باد روي گيسوانت سپرده ام .

خورشيد را ،

از آسمان ربوده و نوشيده ام .

غروب عشق را ،

به انتظار لحظه ايي محال افسرده ام ،

من و تو

نخوانده ترين قصه زمان هستيم .

ما در چشم هم نشسته

تا صلابت عشق را ميان پل به هم پيوند دهيم .

ما عاشقان سركشي و عصيان ،

پرچين باغهاي خدا را شكسته ايم .

ارسال در تاريخ 85/12/09 توسط سعید رحیم زاده

 

دوستت می دارم

این سخن را دمبدم گویی . . .

چشم می بندم به روشن های دیگر سان

این نوای وصل را بودن که هر لحظه به دل خوانی

وقت کان گویم که مانند طلایی هست این است و نه جز این هیچ دیگر نیست .

دوستت میدارم .

ارسال در تاريخ 85/12/08 توسط سعید رحیم زاده

      

 ای غایب از نظر بخدا می سپارمت

جانم بسوختی و بجان دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

                ( حافظ )

ارسال در تاريخ 85/12/07 توسط سعید رحیم زاده
. . .

  . . .

ارسال در تاريخ 85/12/05 توسط سعید رحیم زاده

راه ما به سوی بالاست ، از نوع خود فراتر ، به سوی نوع برتر ، اما نزد ما هولناک است آنها که تبهکارانه میگویند (( همه چیز برای من))

شما آنگاه که مرا یافتید هنوز خود را نجسته بودید ، مومنان همه چنین اند ، از این روست ایمان چنین کم بهاست .

اکنون شمارا می گویم مرا گم کنید و خود را بیابید . و تنها آن گاه که مرا انکار کردید ، نزد شما خواهم آمد .

براستی ، آنگاه گم گشته ات را با چشمی دیگر خواهی جست با عشقی دیگر عشق خواهی ورزید .

                  ( از کتاب چنین گفت زرتشت نیچه )

  

 
ارسال در تاريخ 85/12/04 توسط سعید رحیم زاده

یک بغل ستاره

یک برگ کاغذ

یک قلب پر تپش

یک خاطره از عشق

        دیروز

             امروز

                    فردا

دیدی باز . . .

                می ماند انتظار . . .

خیال گونه ایی

که به تردید می گذرد .

یقین گم شده ایی

که گوشه های زمان ما را انباشته است .

آری

ما در صداقت ماندن ورفتن  

با این همه

از یاد نمی بریم

عشق را

انسان را

و زندگی را

رعایت کرده ایم .

 

ارسال در تاريخ 85/12/02 توسط سعید رحیم زاده
قالب وبلاگ