تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

تقدیم به عزیز و مهر بانم ( م ) به مناسبت شب یلدا و سالگرد آشنایی 

این منم

در راه

بی امید

پا بر جا

گرچه برف آسمان

بر موی شبرنگم نشسته

خوب میدانم

عاشقانه زندگی کردم

با امید

تاب رفتن بود

بی امید

پای رفتن نیست

با همه افسانه ها

شبها . . .

روزها . . .

چراغی باور میگشت

بی خبر !!

بی خبر!!

در بطن تاریکی

مشعل خورشید بودم

شعله ور می شد

بر گرد

خفته در ائینه ها

راهی به سوی ظلمت گذشته هایم

حاشا مکن

نقشی که از من

روی هر ائینه ایی دامن گرفت است

دامن بگیر

یک آسمان اندیشه در من

خفته است

باید تهی میکردم امشب > . . . 

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک 

بس كه شنيده ام ، طعنه از هر طرف

پوشيده ام چهره ، به دستان و دامنم

 

هر گاه گل نشاندم به خوناب دل به خاك

خون ريخت در كف شب ، دهشت كولاك !

 

پنهان گريسته ام ، تا شوم آسوده از عزاب

پنهان به ديده ها افتاده تك ستاره روشنم

 

كو آن شراره هاي شب افروز شب شكن

پرزن اي سپيده به چشمم ، روشن كن اين دلم

 

نهيب بهارانه ام شكسته از غرورسنگين ابر

نيست خنده نرگس نگاه سوسن در ايينه ام

 

ندارم واژه ايي بهتر كه گويم درد تنهايي

فرو افتاده از دلها ، سرود عشق و شيدايي

 

به چاه شب فرو رفته غرور عشق و هشياري

به جام باور تاريك روياهاي ما بستند خاموشي

 

به خواب هركسي فردا كه بي تابست پيدا نيست

دل را قفسي هست ولي پنجره ايي پيدا نيست

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 17 | لینک 

هنوز

عاشقان گمشده در لحظه های دور

حجم آرزو های بجا مانده ایی را

ورای تصور باد زمزمه میکند   

باد که می اید

من و تو و باران با هم همدمیم

ما مثل آه آتشین

در بلندِ تصورِ فردا

خاکستر صداقت آتش گرفته ایم

هنوز !

لحظه ایی است مهال

تنها

باد

سرنوشت ما را میروبد

انتظار

غروب پشت غروبی دیگر

دریغ

فانوس رهگذار ما

سایه ندارد

ما در کدام آینه نقش بسته اییم

که نخوانده ترین قصه زمان هستیم  

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک 

من عشق را دو باره آواز کرده ام

پرنده را نوشته ام

گل را

وگفته ام از صداقت لادن

در شهر دود ازدحام و آهن

نوشته ام از نسیم و یاس

از کبوتران سپید

که از بامها مان کوچ کردند

از انسان و عشق گفته ام

از راستی  و همت بلند

در این تراکم اندوه

نوشته ام از صداقت شادی

                    از لبخند . . .

... هر چند ...

تنگاتنگ در شهر

مردم اما صدای هم را نمی شنوند

و گفته ام از رایانه

           که پرواز را نمی فهمد

نه سر فرازی وراستی

نا امید نه عدالت و مهر

نه سخاوت و گذشت

نه حتی که سلامی

نه کلامی که :

رایانه بگوید : دوستت دارم

بیهوده انگشتانت را خسته نکن >. . .

با تو گفته ام :

وقتی که قرنهای امید و اسب از یاد می روند !

وقتی که پاکی وصداقت انسان

اینگونه به هیچ رها میشوند !

برای ایستادن زمین

جای پایی تازه باید جست

اگر چه به راستی ای دلبند

در جبهه آرمان بلند انسان

دانش و ایمان و عشق

همیشه کار ساز بوده اند .

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 21 | لینک  | 

در چشم من نشین

با قامتی صبور

همچون  ستاره ایی

در فال نیک من

در سینه ام  فقط

تنها صدای توست

دلتنگ و با حیا

در آرزوی تو

آسوده می تپد

رو کن به سوی من

برسرزمین تن

چون سخره شانه ام

همزاد آتشم 

لب با لبان من

آه ای همیشگی

در ها ی هوی عشق

می خواهمت دلم  

می خواهمت چنین

در چشم من نشین

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  |