تبليغاتX
رویش
به دل انبوه خواهش هاست ، می دانم که میدانی

اي رفتگان بي خواب

خواب است ماندگاران

اكنون در اين دياران

بيداده بي پناهان

اين زندگان در خواب

گويي نفس ندارند

تنگ است اين قفس را

يك دم حيات جانان

شب تا سحر بنالند

از ظلم و جور دوران

خواب و خيال ديگر

جوري دگر به ياران

اين بي نفس خدا را

آتش به جان ايمان

وردي دگر زبانها

آيات سر نشا نان

عشق است جانثاران

شوريدن و شكفتن

يك دم نفس كشيدن

آزاده جان سپاران

سعيد رحيم زاده 26 تير 85

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 20 | لینک  | 

آشكارا دل زشوقت مي تپد

چهره پنهان ازنگاهت كي كنم

گفتي آن مهري كه از دل مي جهد

ميشكوفد غنچه ايي بر گونه ها گل ميكند

خواري از چشمان من بردي كه خارم ميكشيد

گفته بودي ازمحبت خارها گل مي شود

در تمام لحظه ها يك لحظه با تو بودنم

آسماني پر ستاره فصلها را چون بهارم ميكند

تو همه روياي من مجموعه شكل است اشكار

فاصله يك گام كم صورت خدا دل آشكارم ميكند

اوج اوج مردنم سيمرغ بر بالي بلند

قله ايي افزون دگر اوجي فراتر ميروم

عاشقان را حكمتي بايد كه از كوي ات رهند

هر كجايي رو كنند بار دگر سويت روند

سعيد رحيم زاده 18 خرداد 85

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 14 | لینک  | 

هيچگاه از آئينه باز نخواهم گشت

و درون قاب هيچ تفريقي نخواهم رفت

من سكوتم را در هياهوي مشق فردا نخواهم ريخت

واينك ميدانم تو بهاي عشق فرداي مني

دختران دم بخت

گره به آسمان انديشه نخواهند بست

تا زماني كه طلوع وسعت يك روشني باشد

تو در من تكرار واژه ايي هستي كه من است

فردا روشناي زندگي طلوع صادق خورشيد است

سعید رحیم زاده ۱۵ تیر ۸۵

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 19 | لینک  | 

ميترسيدم كه اين شعر را در وبلاگ قرار دهم نميدانم چرا ولي نوعي ترس از اين كه زيادي تند رفته باشم گفتم هر چه هست من هستم خوب يا بد بگذار باشد . . . اما حتي اگاه بودم كه عشق مي ورزم و چيزي در درون من ميگويد محبت خواست و توان يك شعور است بايد باشد و كافيست كه ديده ام را نه بر ديگران كه به درون خود باز كنم من همين هستم . . . ولي بدان كه دوستت دارم براستي دوستت دارم نه به خاطر تو كه به خاطر خدا كه در تو جاريست . . . .

خسته ام

خسته از انديشه مفلوك زمان

از شعوري كه همه فطرت خود مي بازند

خسته از حس چپاولگر چشمان هوس

غارت لحظه عرياني يك بوسه تلخ

درد ها گم شده روحم نگران از يغما

عشق در دام جنون بيمار است

عقل در شهوت اين شك بر باد

قير شب بسته به پنهاني خود افكارم

ظلمت آباد چراغي به سرش شيطان است

همه از قلب تهي مانده زشوق

مرگ تنها نفس از قافله انسان است

گام هر ناكس و بيكس به زمين گشته فريب

زندگي نان شبي پنهان است

لايه لايه لجن و شرم به نايي كه نفس نيست خدا

عشق صرعي كه تنش عصيان است

هاي هاي تو و من آدم تنهاي زمان

نيست پيدا به جهان ايمان است

خسته ام خسته از اين گمشدگان

در فروغي كه همه نور جهان شيطان است

آه اي صورت گمگشته از اين بيتابي

خسته ام خسته ازاين بيماري

غم من وحشت پوسيدن نيست

درد در غربت شب زيستن است

15 خرداد 85 سعيد رحيم زاده ( اشعيا )

نوشته شده توسط سعید رحیم زاده  در ساعت 22 | لینک  |