( 1 )
چه خوش روزي كه آوازم
از اين جان و دلم خيزد !
به خوش دستي دعا گيرم
خدا را از خدا خواهم
و از دست خداي خود
بگيرم شاخه مهر و محبت را
بدست خاك بسپارم
كه از اشك پر از اميد جان گيرد
برويد باغ عشق من .
( 2 )
چه خوش روزي كه چون بال پرستو ها
بسوي نور عشق او جهان گيرم
و در اوج پرو بالم
بسازم خاطره پرواز
ميان ماه و خورشيد ش
بسازم آشيان برپاي
فضاي قدس او گيرم
به پنهاني كليد مرگ در چاه غم اندازم
و روح خسته ام چون موج بي پايان
ميان عرش او آرام بر ساحل نشينم .
( 3 )
خدا يا من چنان در شوق پيوستن
به اميد تو دل بستم
كه ديگر بيكران دنيا
به چشمانم تهي افروز اختر هاست .
من آن آتش نميخواهم
جهنم بي حياي خشم
هم اينك اين تو و اين ايه هاي درد
مرا لبخند يك مهراز لبان پاك
بهشتي جاودان سازد .
خسته ام
خسته از اين ادمها
دررگ اهن و سنگ
و چنين سر گردان
واژگان نيكم
پندار ــ گفتار ــ كردار
بشكن بر منِ عصيان زده پرچين كلام
تشنه ام
تشنه به يك معجزه در بطن كلام
وعده واژه كه گويد با من
ميتوانم با تو
روي بي فاصلگي
سفر دور و درازي بروم .
من به اميد تو از خاك نفس مي گيرم
تا از اين ريشه مرا تا خورشيد
وصلتي سبز به رويا سازد .
وكلامي
و خدايي
وسپس هستي روشن پيدا . . .
از سنگيني ذره ايي اميد
بند دلش گسست
با پاي بلند بلوغ
در اوج غم انگيز عصيان
خواست از تاريكي بگذرد .
زمان را ورق زد
يك به يك ، سياه و سفيد
كجاست !
چه كسي را گم كرده است .
خالي از همه
خالي از خبر
خالي از آب
باور كرد
تاريكي تنهائي است .
تنهائي مرگ است .
نا گاه در ذلالي خويش فرو ريخت
ميتوان در روشنايي مهتاب شعله ور شد !
چهل سالگي كه چيزي نيست
در هشتاد سالگي هم ميتوان عشق ورزيد
در چنين شب مهتابي
ميتوان راه رفت
رفت . . . .
بر زمين افتاد
ذوب شد
و هيچ !
ميتوان دوباره به دنيا آمد
در روشنايي مهتاب . . . .
در همسايگي خدا .
به التيام دردهايم
بگذار شعر هايم را بنويسم
به عكس زمان
دو اينه برابرهم
از غروب به طلوع
با وصلت نور و باران
كمانه عشق من باز شكفت
در دستهاي من
دريا و افتاب است
اينان يكجا ياران
امسال بهاران ديگريست
در سادگي و نثارت
خورشيد را دگرهرگز سايه نميبينم
من در نهفت خويش آتش گرفته ام
