چه هديه ايي زيباتر از اين كه آدمي، صداقت و پاكي را براي همه عزيزانش آرزو دارد ، عيد است و تحولي تازه و جهش باز هنگام سالي ديگر، براي همه عزيزانم قلبم را به مهر و دوستي به ياد عدالت و پاكي مطهر ميسازم و تنها از اين فاصله بسته ميتوانم آرزو كنم كه به آرمش و عشق به خود باز اييم . بهانه خوبي است كه عهدي ديگر با دوستان ببنديم ، عزيزاني كه در وبلاگهايي مختلف و دوستاني كه دور نزديك دستها را بهم پيوند داديم ، به بهانه ايي همديگر را نوازش كرديم و برادران و خواهران يك ديگر شديم . زمان گذاشتيم و براي ارزش انساني خود فرست دوباره داديم . اين براي من از همه چيز با ارزش تر بود جايگاهي بوديم كه براي آسايش روح و آرامش وجودمان شايستگي ميداد ، به ديگران حق داديم و فرست اين كه ، يتوانند گوشه ايي از وجود و حس ما را هم در كنار حس خودشان ببينند. هم چنان كه ما آنان را ديديم تاثير گرفتيم و تاثير گذاشتيم و سرشار انكه صادق بود و شايسته . اينك خيلي ساده در حظور شما برادرانم خواهرانم و همه عزيزان تعظيم ميكنم و به ارادت دوستي شايستگي مقام تك تك انساني شما را ارج مي نهم . باشد كه با اين تكليف ، كه بر هر كسي براي زندگي حقي است ثابت و لا تغيير به هم ديگر احترام بگذاريم و بدانيم كه مقام انسان بر هيچ چيز ديگري جز همان ذات انسان بر تر نيست .. .. .. مباركمان باد نورزوي ديگر بر نوروز آفريدگارمان . سعيد رحيم زاده ( اشعيا )
نگا هت را مي خواهم
روي كاغذ بنويسم
وقتي مي نگرد
آن زماني كه
قلبم را بروي كاسه دستانم
مي گذارم
نگاه كن !
اين هديه زيبا نيست ؟
خاموش نشو
سخن بگو .
من گوش دارم
تا سپيده دم
تا زماني كه باران
يقين مرا به زمان
فرا گيرد
تا هنگامي كه عشق
يورش مي برد
ترا اعتنا دارم
من سرشارم
ازدو دست
آزادي
اوين
دار آباد
تقاطع زور آباد
تا كجاي انقلاب
شهر ممنوع
ممنوع
آفرين پايتخت
شهر بردگان سكه و بازار
ايستگاههاي انتظار
با ساعت حظور و غياب
با زندانيان نجيب
يكي رفت
ديگري برگشت
شهر تنهايي
شهر بيم و تهديد و انحصار
آفرين پايتخت
گره با ياد تو امشب
دخيل تازه مي بندم
به زير سقف تنهايي
بسان ژاله ايي بر گل
بلور واژه ايي روشن
منو ما هر دو را گويي
به دردي اشنا با هم
بجز دستان نزديك خدا بر ما
نشد فرياد رسمان كس
ميان كوچه از همواره ناهموار
نشستي بر حصير كهنه از پندار تلخ من
به رنگ دير پاي درد تنهايي
چنان در پيله اوردم به زانوها
كه جام باور پروانه بگشايد
به رازي درنيازم از خدا امشب
از اين پندارتلخ من ترا نقش سحرسازد
رهايم اين گره را از دخيل امشب
دهم دسفند 84سعيد رحيم زاده ( اشعيا )براي مهرباني هايت (مريم فريا )
ديروز
خفته بود
نهان بود
زير خاك
امروز شكوفه
بيقرار
پر شور
در جامه بهار
به آفتاب خنده مي زند .
ميگويم
مهتاب را
براي تو آوردم
رو در روي هم
روزي روشن
ما هر دو عاشقيم .
اكنون
شهري
در چشمهاي خسته
از كوه به كوه
از دشت به دشت
گهواره ام كجاست .
سعيد رحيم زاده 4 اسفند 84