آه
اين دشنه مرا مي سوزد
به هوا خواهي از اين صاعقه ها
روح در لذت پرهيز خود است
وستيزي گستاخ
تن وروحم چون چنگ
به هوسبازي زنبوربه شهدي پنهان
لاي يك عنچه باز
كام بر بوم عسل ميطلبد
بيشتر روح به پر هيز تنم سرشار است
به دل فرياد مي دارم
و اكنون شهر ميداند
ترك برداشته بغض بهارانم
گوئيم
طاقت
سُست
ودر اين بيتابي
عطر پنهان گياهي خاموش
عطر عريان گلي پا در زا
زندگي ميدهدم
13 بهمن 84 سعيد رحيم زاده
با دستهاي عاشقم
در باغ عاطفه
يك شاخه بر درخت تو پيوند ميزنم
جوانه ايي ميرويد
هر برگ هر شكوفه
درقبلم آفتاب تصوير مي شود
هر چه گياهست بر زمين
هر چه زمين است با گياه
پيوند عاطفه ها ست
ميخوانمت كه باز بخواني مرا به نام
14 بهمن 84 سعيد رحيم زاده
براي اين سروده هايم هيچ ندارم بگويم جز اينكه شعر را به شعور وا ميگذارم !!
اي كويرِ تنها
عطشانِ خاموش
تك درختي ريشه در خاك تو دارد پنهان
اي هماغوشِ هلاك
قطره اي تا به سحر شبنم كٌن
با من اين سوختگي
سبز بايد بودن
نفسي فريادي ، داد بر بيدادي
شبنمي را به لبِ تشنه من مهمان كن
اول بهمن 1384 سعيد
منم راهي در اين بيراهه ره جويم
بجا گر شعله انگيزم
كه از اين رهروانِِ اشيان افكندهِ در تشويش
از اين گفتار پردازانِِ يكسر مانده در كردار
رهي جز اين نمي يابَم
كه هر گامي نَهم فانوسِ راهي نو دِگر سازم
چه بيمي گر هراسان سايه ايي بر باد بگريزد
كه آن ظلمت پرستِ خانه در نكبت ندارد خانه ايي ديگر
به خاك پايم اما كس نميداند چه مي کارم
ولي اما نشانِ اشنايي هست دراين بيداده ُبن وحشي شب ديرين
به كار آورده از هر سو هزاران واژه ايي ياري
به حس خوابِت اما كس چه ميداند ، چه ميرويد ؟!
12بهمن 1384 سعيد
نا چار دست بر دفتري گشودم كه نه از روي كاستي كه پاسخي به دوستي كه در ايميلي با نام فرشيد مهرجوي كه البته برايم ناشناس بودند اين متن شعر را گذاشتم ، كه اگر در خور كلام زشتشان نباشد هرچند باز و دوباره باز بنگرند . بدون شك اگر به شعور شعر دريابند وبه احساس عشق ، لب فرو خواهند بست و من خوشحالم كه فرستي داشتم تا از دفتر اصلي متني را برگزينم شايسته كه دوستانم و عزيزانم اين فرست را از من پذيرا باشند .
سايه هاي خالي
وتهي منتظران بر جا
راه در حسرت پيوند پلي
من يكي رهگذر مانده به راه
چشم در راه هزاران سفرم
به اميدي كه ترا خواهم يافت
بسته ام بار سفر بر تن باد
كوله باري همه بر ياد تو دارم هر جا
از تو اينجا خبري هست ودر دل اثري
دل طوفان زده ام را شوري
تا كنون در همه سوي و همه جا
جاي پايي بر باد
از تو دارد خبري
مانده ام بيگانه
من در اين ره شب وروز
تيرگي رابه عقب ميرانم
روشني را به جهان بي تابم
گشته اين عمر من از روز شبم
روز را با تو شبي تا به سحر ميخواهم
دفتر رويش 25مهر 1384 سعيد رحيم زاده اردبيلي
