به حيات خدا كه حق مرا بر داشته و به قارد مطلق كه جان مرا تلخ نموده است ، كه مادامي كه جانم در من باقيست و نفخه خدا در بيني من مي باشد ، يقينآ لبهايم به بي انصافي تكلم نخواهد كرد ، وزبانم به فريب تنطق نخواهد نمود . ( ايوب سوره 27 ايه 2 تا 5)
شعله بزن ، به باورم
تا ستاره بكارم به خاك
شب ننشيند به ديده ام ،
بروياندم بهار،
بروياندم بهار.
باور كن اي عزيز،
مردي كه در قلب توست ،
سرشار از عشق توست .
اين ديدة مرا ، عصيان زندگيست ،
اين ديدة مرا ، عصيان زندگيست .
محراب عشق من ،
معراج ماند نم ، آغوش گرم توست
محبوبة دلم ، كي اماده مني ؟؟
اين شورعشق تو، اغاز زندگيست ،
اين شورعشق تو، اغاز زندگيست .
عشقي كه زندگيست
پيوند قطره هاست
پيوند قطره ها درياي زندگيست .
پيوند قطره ها درياي زندگيست .
25 دي ماه 84 سعيد رحيم زاده اردبيلي ( اشعيا )
قصه رنج مرا
در همه كرانه ها
با همه پرندگان بي قفس
اي ستاره
اي سپيده
باز گو .
با همه شادي حسي كه مراست
سوي روييدن و بالا رفتن
خار غم در جگرم مي شكند .
عزيزانم شايد كوتاه نوشتن هم عادت من نيست ، اصلا نثر نوشتن را توان ندارم . اما نميدانم امروز چرا دستانم پي واژه نثر بود ، گفتگويي صادقانه ويا برادرانه ، مانند مستي از نيمه پر گيلاسي كه هنوز در روان وجود ادمي خوب جاي نگرفته ، و بين ماندن و نوشيدنش گفتاري را بهانه بگردي من نيز مانده ام ، اعترافي كه از پشت دخمه زنداني پدر روحانيم زبانم را به صداقت وامي دارد . شايد كه حسي عجيب دارم حسي كه مي گويد به هيچ چيز احتياج ندارم . همه چيز در زندگي دارم ولي همه انچه هست هيچ است و انچه ميدان به من بخشيده محبت و ارامشي است كه از خداوند التماس كرده ام ، اينك ميتوانم روانترين پرواز را در درون هستي حقيقت خودم بال بگيرم . اينك تنها در وجودم و ايمان به واقعيت عشقي كه در تمام تار پودم نهفته است ارزو ميكنم ، همه عزيزانم را برادرانم را خواهرانم را دوستاني كه در همين وبلاگ و يا آناني كه به هر شكلي محبت را از هم دريغ ندارند خداوند آرامشي ابدي بخشد . ارامشي كه وجودشان ظرف تحمل رنج و اندوه را پذ يرا باشد و چنان سرشار شوند كه محبت را نه التماس كنند كه خود دستان محبت خداوند شوند .
آمين
اين منم !
قصه اندوه سترگ
گردش رنج زمان
لحظه ايي نيست كه بي من سپرد
واز اين ره به بهشت
داده ام آبادي تا برايم من ازاين رنج دراز
اي كوير خاموش
اي كوير تنها
روزي از اين شوره زار حسرت
تك درختي سبز خواهد روييد
وبه هر شاخه آن
نوعروسي به تمنا
گره وصل نشان خواهد كرد
اين منم
اي كه ترا باور نيست
سينه ام لبريز از احساس توست
چشمهايم ديده بان روي توست
دستهايم در فراغ دوستي
پاسدار حرمت فرداي توست
عشق ميگويد زمين را تا زمان
لامكان دوستي ايمان توست
شانه هايم در تب پيشانيت
چشمه سار اشكهاي پاك توست
روزن فرداي من يلداي بي پايان شب
تا سحر فجري دگر هم افتاب روي توست
گل شكوفه باغ هم در ارزو هاي بهار
هم نسيم وهم صبا درالتهاب روي توست
شاهد ديدار من پر هاي نرگس گونه است
عاشق ديدار تو گويا كه باشد نرگست
