مردانگی من
گره به آسمان انديشه نخواهد بست
تا زماني كه طلوع آفتاب وسعت يك روشني باشد .
تو تكرار واژه ايي هستي كه نامش فقط مال من است
وهيچگاه من بودنم رااز آئينه باز نخواهم گرفت
تو درون قاب هيچ تفريقي نخواهی رفت
وسكوتم را در هياهوي مشق هیچ فردایی نخواهم ريخت
واينك بدان تو بهاي عشق فرداي مني
هنوز من
تمام من بودنم را
می توانم
در یک نامه خلاصه کنم
و تو
می توانی
هنوز هم
هیکل مچاله شده مرا
در هم پیچیده
متلاشی کنی .
همین که بشنویم صدای درون و نوای عشق را زیباست
برایت ، بستری گسترده ام
و در اشتیاق مالا مال
چهره ات را به سینه کشیده ام
با انگشتانم
نرم نرمک
گیسوانت را نوازش می کنم
و در امواج لرزان دستهایم
ترا به قلبم نزدیک می کنم
نگاه عشوه آمیز تو
در لبالب ارزوهایم
مرور خط لبهایت را
در نبض تند قلبم می خواند
شرم لرزان سکوت
با زمزمه تمنایم
عریان ترین واژه ها را می سراید
تا لطافت اندامت را بر پیکرم بسپاری
آه . . . نازنیم
مرا بگذار تا سراسر تنما شوم
و لبان ما ، دمادم در آن بدمد
از فرودی به فرودی دیگر
در تلاش دستهایم
تصویر اندامت را در دلم
نقش می بندد
اینک
زمان
زمان فرو رفتن
در سکوت شب است
. . . . .
ابراز عشق
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
توافکارخود راخلق میکنی . افکارت خواست های تورا تحقق میبخشند . خواست های تو واقعیت تورا بوجود میاورند.
( وین دایر )
جنگیدن با دشمنی که از او نفرت داری آسان است،
سخت،
جنگ با آنانی است که دوستشان داری.
اینجاست که شجاعت معنا مییابد.
آي سرزمين من !
از معبر ذهن رودخانه هاي خشك و متروكت
نعش شريف عشق را
برايم بياور .
آي زمانه سخت
با چرخهاي لنگ حوادث شوم
بسان مار گزيده روزگار
گاهي لبخند له شده انساني گمنام را
جاني دوباره ببخش .
آي مردگان ظاهرا زنده
كه قريب به اتفاقتان
از نزديكان نزديكم هستيد
بگذاريد با حرص و جوش تمام
شما را در آغوش بگيرم
تا جاني دوباره بگيريم .
كم كم سقوط مي كنم
از نردبان اميد ها و آرزو هايم
از لحظه لحظه هاي اميد
پله به پله
در هم مي شكنم
وبر بال درد
بي ثبات و متزلزل
درژرفاي دل افسرده روياهايم غرق مي شوم
دريغ ! دريغ !
كه سوز سينه
در بند بند خطوط شب
نخوانده مانده است
و لهجه هاي گنگ هراسناك زندگي
در خطبه هاي مكرر درد
جاده هاي نا امن زندگي را وارونه پيموده است
چه بگويم !!
تاولهاي بزرگ دلم
ترك بر داشته اند
ديگر حتي
ذوق سرودن يك ترانه
در من نمانده است
آه . . .
دوجرعه عشق
و يك ميكده
مست مست مي خواهم
با دستهايي كه از ته مرداب
رو بسوي ارزو ها روئيده اند
آسمان سرخ تراز سرخي خون
از نوازشهاي شب غم مي چكاند
روزهاي تيره را در كام من
آتش سوزان بر جان مي نشاند
چرخ گردون چرخ مي زد گرد من
غصه ديرينه را آرام بردل مي نشاند
- - - -
چه هيا هوي عجيبي بود ،
آري زندگي
لحظه ايي غرق پريشاني
وگاهي شعله ايي در حسرت پروانه ايي
زندگي بود و تمام آرزو هاي سپيد
زندگي بود و همان سادگي مفرط خويش
خاطرات خوب بود و با بياباني لطيف
عطر مست طاقت دلتنگي
مثل يك سايه دلسوخته از تنهايي
زندگي بود و همان لهجه زخمي از هجاي گل ياس
نعش رويا هاي رنگارنگ اما ديدني
بوسه دلدار بود و هيزمي بر شعله ايي
زندگي خاموش اما زندگي
آه امشب در قمار زندگي
اهل پروازم ولي مهر اسيري خورده ام
در خيالم زنده ام در واقعيت مرده ام
